عشق در برابر عشق

کتاب عشق در برابر عشق  داستانی دینی با محوریت امام حسن مجتبی ( ع ) است داستانی با محوریت ایشان نه داستان زندگی خود ایشان در این داستان هرمز شخصیت خیالی است که در روندی دراماتيک به حضور امام حسن مجتبی(ع) می‌رسد و داستان به جلو می‌رود.
نا موجود
290,000 ریال
تخفیف 5% درصد
275,500 ریال

ارسال رایگان
ارسال رایگان
سفارشات بیش از 150 هزار تومان
ضمانت اصل بودن
ضمانت اصل بودن
ضمانت اصل بودن تمامی محصولات
7 روز زمانت تعویض
7 روز زمانت تعویض
ضمانت تعویض در صورت معیوب بودن

بخشی از کتاب را مطالعه کنید :

اولین چیزی که قبل از رسیدن به دروازه شهر شرقی احتیاج داشت یک جفت کفش بود . اینکه برای رسیدن به دروازه شرقی باید از بازار برده فروشها می‌گذشت و هیچ دوست نداشت حال و روزش طوری باشد که کسی تهمت بردگی بچسباند به پیشانی است .خوب می دانست بساط خر بگیری راه بیفتد یک روز طول میکشد ثابت کند برده نیست تازه آن هم اگر می توانستم .

برای همین اول سری به بساط کفش فروش آن سوی میدان زد و سکه نقره را به پاپوش بدل کرد و راه افتاد سمت خانه رئیس قبیله . آسمان ذهنش پر بود از سحاب ربیعه اما نمی دانست جواب او را درباره شیربها چه بدهد راه افتاد سمت دروازه شرقی که از دور گعده برده فروش ها را دید .

بی هوا پاهایش سست شد و ایستاد نگاهی به خودش کرد اخم هایش را درهم کشید و گفت هر عربی خواست حرف بزند همین کمان را فرو می کنم در حلقومش قدم هایش را محکم و استوار برداشت تا از میان برده فروشها بگذرد عرق ریزی روی پیشانی اش نشسته بود سرعتش را بیشتر کرد که بی هوا چشمش افتاد به زن جوان و زیبایی با موهای به رنگ طلا.

زن یک گل پلاسیده سرخ به دست داشت و با چشمهای پر از اشک خیره شده بود به سمت افق هرمز ناخودآگاه ایستاد عرب برده فروش ریسمان گردن زن را کشید و گفت صورتت را به جمعیت باشد اینطور به ناکجا زل نزن مردم خیال میکنن دیوانه ای .

زن به آرامی و با صدای محزونی به زبان فارسی زمزمه کرد ای خدا آسایش و خوشی های زندگی که بوده و هست و خواهد بود همه از توست خانواده ام بیرون دروازه شهر به انتظار من مانده اند . برده فروش ریسمان گردن زن را محکم تر کشید و گفت چه زمزمه می کنی حداقل آوازی چیزی بخوان شاید بهتر فروختمت

هرمز نگاهی به صورت جوان زن انداخت و بعد چشمهایش را بست هر چه بود زن از ایرانی های اصیل زاده بود که اینقدر کلمات آسمانی اوستا را زیبا ادا می‌کرد و به ناگاه خون جوشانی به رگ هایش دوید . چشم هایش را تا ته از هم باز کرد رفت ایستاد جلوی برده فروش و گفت مگر نشنیدی کس و کارش بیرون دروازه منتظرند بگذار برود .

برده فروش نگاه عجیبی به هرمز انداخت او را هم به چشم برده برانداز می‌کرد بعد پوزخندی زد و گفت من فقط پول را می شناسم اما توهم بعد چیزی نیستی هرمز سینه سپر کرد و مشت های گره شده اش را به هم پیچاندن که دید برده فروش خیره شده به کمان شاهی فرصت را از دست نداد و فوری گفت این را با ۵ برده اول عوض می کنم . عرب که گویی محو کمان شده بود بدون آن که چشم از آن بردارد گفت فقط یک برده

هرمز تا فهمید قرار است کمان را مفت از دست بدهد چند قدم از عرب فاصله گرفت مانده بود مردد که چه کند به خودش گفت اگر بانو آتوسا بود در چنین وضعیتی همین کار را انجام نمی‌داد ؟ کمان را از روی دوشش باز کرد و تا خواست به برده فروش بدهند باز همان مرد را دید . 

همان که طعام مفت به یک عجم ناشناس داده بود اما آن لحظه از گرسنگی روی مرد را درست ندیده بود مرد که قامتی افراشته و شانه هایی پهن داشت شمشیر بلندی به کمر بسته بود که هر کس نمی توانست آنرا از نیام بیرون بکش است

مرد ایستاد جلوی برده فروش خضوع خاصی برده فروش را فرا گرفت نیمچه عظیمی کرد

زن بی هوا چشم از خیرگی به افق برداشت و گل پلاسیده اش را به سمت مرد گرفت مرد به آرامی گل را گرفتو بویید و بعد چند سکه به برده فروش داد به زن اشاره کرد و گفت تو آزادی

برده فروش با دستپاچگی گفت این کنیز عجم فقط یک شاخه گل پژمرده به شما هدیه داد آن وقت شما آزادش می کنید ؟

مرد گفت اینگونه خدای تعالی ما را ادب کرده که فرمود وقتی تحیه ای به شما دادن تحیتی بهتر دهید و بهتر از آن گل آزادی اوست حرف مرد با آن صدای صاف آتشی به جان هر مز انداخت  قلبش شکافته شد اما از جایش تکان نخورد نمیخواست محبت هیچ عربی به دلش بیفتد برای همین فوری به خودش گفت حتما او را برای بزم شبانه خود میخواهد

برده فروش سند آزادی کنیز ایرانی را نوشت و مهر کرد . ریسمان از گردن زن باز کرد مرد تکه چرم آزادی او را گرفت آن را به زن داد و گفت برگرد به ایران

زن نگاهی به آسمان کرد و تکه چرم را گرفت و گفت اهورامزدا به نیازم پاسخ داد شمارا او فرستاد

مرد با آرامش عجیبی گفت قطعا معبود شما یگانه است معبود شما تنها آن خدایی است که جز او معبودی نیست و دانش او همه چیز را در بر گرفته .

سایر مشخصات محصول

وزن : 220 گرم
شابک : 9786009545056
مولف : امید کوره چی
انتشارات : کتابستان معرفت
تعداد صفحات : 271
موضوع : داستان های فارسی
جلد : شومیز
شماره کتاب شناسی ملی : 4205612
قطع : رقعی
هیچ نظری ارسال نشده

برچسب ها