برای محصولات بیشتر کلیک کنید.
هیچ محصولی پیدا نشد.

اکبر کاراته منفجر شد

کتاب اکبر کاراته منفجر شد از مجموعه داستان های طنز دفاع مقدس است که برای نوجوانان نوشته شده است و نمایی از شادی های پاک نوجوانان با غیرتی است که شکوه حماسه و ایمان و اخلاق شان جَنگ را به جُنگ تبدیل کرده بود.

ادامه مطلب
14,000 تومان
ناموجود
پس از موجود شدن محصول خبرم کن
دوست داشتن0
افزودن به فهرست علاقه‌مندی‌ها(1)
محصولات مرتبط
توضیحات

توضیح کوتاهی در مورد مجموعه کتاب های اکبر کاراته اگر بخواهیم به شما بدهیم می شود گفت : بیشترشون چهارده ، پونزده ساله بودند و راننده لودر و بلدوزر ، بهشون می گفتند : سنگرسازان بی سنگر ، معروف بودند به جغله های جهاد . انگار جبهه خونه خاله شون بود . نه از ترکش می ترسیدند ، نه از تیر اما از خدا خیلی حساب می بردند . خدا رحمتشون کنه بیشترشون شهید شدند مثل فرمانده شون محمد علی قیصری ، اجر نماز شبشون با خدا و لبخند بازی های ساده و طنزشون مال شما .

متن انتخابی از کتاب اکبر کاراته منفجر شد را بخوانید و لذت ببرید :

لحظه ای گذشت . سر و صدای بچه ها مقر را پر کرده بود . هر کسی کاری می کرد و چیزی می گفت . توالت آرام آرام بالا می رفت و ساخته می شد .

بچه ها گونی های خاک را یکی یک پر می کردند و روی هم می چیدند تا رسیدند به سقف . سقف توالت را ساختند . رویش را خاک ریختند . سنگش را کار گذاشتند . پتویی را دم درش آویزان کردند و بعد با هم گفتند : هورا از این توالت !

اکبر کاراته به توالت نگاه کرد دست زد به کمرش و رفت عقب باز هم نگاه کرد و گفت : خب حالا کی افتتاحش کنه ؟! یه کسی که قدمش نحس نباشه ! خراب نشه !

مجید گفت : من

صالح گفت : نه تو قدمت نحسه ! اون دفعه که اولین نفر بودی توالت به یه هفته نکشید که منفجر شد . نابود شد !

اکبر کاراته گفت : کار خودمه ! خودم افتتاحش می کنم ! پیرمرادی گفت : بچه ها اونجا ! ببینید کی داره میاد ! همه سر برگرداندند . بعد چشم هایشان را تیز کردند و گفتند : وای دوباره !

هنوز حرفشان تموم نشده بود که حاجی از دور گفت : ساخته شد ؟ بعد آفتابه ای را که در دست داشت بالا برد و گفت : بذارید خودم افتتاحش کنم ! قدمم خوبه ! شاید یه ماهی پا برجا باشه . و بعد از خنده ریسه رفت .

بچه ها به همدیگر نگاه کردند . خندیدند بلند گفتند آفتابه ! و بعد دویدند طرف تانک آب می رفتند که حاجی گفت : کجا ؟ کجا می رید ؟

همین جور که می دویدند داد زدند : آفتابه ! میریم آفتابه بیاریم ! باید تو نوبت بایستیم ! هنوز چند قدمی نرفته بودند که اول صدای گلوله ای آمد و وبعد صدای انفجاری . بچه ها ایستادند . با هم سر برگرداندند و گفتند : حاحی ! حاجی ! حاجی ؟ یا اباالفضل ! حاجی با توالت رفتند توی هوا !

اکبر کاراته گفت : ای وای حاجی هم منفجر شد . حالا چه کار کنیم ؟

هنوز حرفشان تمام نشده بود که حاجی از لابه لای گرد و غبار بیرون آمد . آفتابه اش را برد بالا به بچه ها نشان داد و گفت : نترسید من سالمم . فقط توالت رفت تو هوا .

اکبر کاراته نشست زد توی سرش و گفت : پس افتتاح نشده منفجر شد ! حالا چکار کنیم ؟

صالح از خنده ریسه رفت و گفت : هیچ کار ! می ریم پشت خاکریز ! از همه جا امن تره !

متن وشته شده از صفحه 65 قسمت پشت خاک ریز کتاب نوشته شده است .

ادامه مطلب
جزئیات محصول

مشخصات

موضوع
ادبیات جنگجنگ ایران و عراقداستان جنگ ایران و عراق
مولف
محسن صالحی حاجی آبادی
انتشارات
موسسه فرهنگی مطاف عشق
تعداد صفحات
77
شابک
9786009734573
وزن
115 گرم
جلد
شومیز
شماره کتاب شناسی ملی
4844993
قطع
رقعی
نظرات
بدون نظر

تنظیمات

اشتراک گذاری

فهرست

یک حساب کاربری رایگان برای ذخیره آیتم‌های محبوب ایجاد کنید.

ورود به سیستم

یک حساب کاربری رایگان برای استفاده از لیست علاقه مندی ها ایجاد کنید.

ورود به سیستم