برای محصولات بیشتر کلیک کنید.
هیچ محصولی پیدا نشد.

خمپاره های فاسد

کتاب خمپاره های فاسد مجموعه داستان هایی از دفاع مقدس را به زبان طنز برای گروه سنی کودک و نوجوان بیان کرده است . این مجموعه داستان دارای 20 عنوان داستان است که با زبانی جذاب و مفهوم داستان های طنز را برای نوجوان بیان کرده است .

ادامه مطلب
25,000 تومان
آخرین موجودی
دوست داشتن0
افزودن به فهرست علاقه‌مندی‌ها
محصولات مرتبط
توضیحات

کتاب خمپاره های فاسد مجموعه داستان هایی از دفاع مقدس را به زبان طنز برای گروه سنی کودک و نوجوان بیان کرده است . این مجموعه داستان دارای 20 عنوان داستان است که با زبانی جذاب و مفهوم داستان های طنز را برای نوجوان بیان کرده است

یکی از داستان های طنز کتاب همان اسم کتاب  ( خمپاره های فاسد ) است که قسمتی از آن را می خوانید :

- حیف نیست ؟ 

این جمله تیکه کلام ابراهیم بود . جوانی کاری و پر تلاش ، مومن و صد البته کمی هم زود باور !

کافی بود برود کنار منبع آب و تکه صابونی را که تبدیل به ورقه نازک شده و کنااری مانده باشد ببیند . سرتکان می داد و با افسوس می گفت : " حیف نیست ؟ می شود از همین یک ذره صابون هم استفاده کرد . " بعد آن ورقه صابون را در یک کیسه نایلونی می انداخت و می گذاشت گوشه ای . می گذاشت خشک شوند و بعد آن ها را قالب می زد و در آخر هم با خوشحالی به اطراف نگاه می کرد و می گفت : " بفرمایید نگاه کنید حالا یه قالب صابون دارم . حیف نبود این قالب صابون را بیرون می انداختیم ؟! "

انصافا کارش درست بود و ما را شرمنده خودش می کرد طوری شده بود که کل گردان هیچ رزمنده ای جرئت نمی کرد دست از پا خطا کند و چیزی را نصفه و ناتمام بیرون بیندازد . اما مسئله ای که باعث دردسر خودشو اطرافیانش می شد، سادگی بیش از حد و زود باوری رشک بر انگیزش بود ! 

در خط مقدم بودیم و دشمن بی امان ما را زیر آتش توپ و خمپاره و گلوله گرفته بود . زمین و زمان می لرزید و ما چهارچنگولی خاکریز را چسبیده بودیم . ابراهیم که در کنارم به آسمان خیره شده بود گفت : " عجب ! " 

رد نگاهش را گرفتم و به آسمان نگاه کردم . فقط  آسمان آبی بود و چند تکه ابر سفید . پرسیدم " چی شده ابراهیم ؟ چی عجیبه ؟ "

ابراهیم گفت : " چرا خمپاره های دشمن به زمین نرسیده در هوا منفجر می شوند ؟ "

اول متوجه سوالش نشدم . کمی فکر کردم و به آسمان نگاه کردم . بعد فهمیدم منظورش چیست . عراقی ها یکی در میان خمپاره های زمانی شلیک می کردند که نرسیده به زمین در آسمان منفجر می شد و ترکش های نامردش را مهمان جانداران مقیم زمین می کردند .

خنده م گرفت که اصلا آموزش دیده و پایش به جبهه باز شده است یا نه . برای لحظه ای شیطان در آن سوزوبریز رفت توی جسمم و تصمیم گرفتم سر کارش بگذارم ! با قیافه ای حق به جانب گفتم : 

" عراقی ها پول باد آورده زیاد دارند . عرب های بی معرفت سعودی و کویتی سبیل صدام کافر رو خوب چرب می کنن و حسابی بهش پول میدن . صدام هم پول رو میده در چهار تا آدم شاسکولتر از خودش تا برن از روس ها و چینی ها مهمات بخرند . روس ها و چینی ها هم که آدم ببوگلابی شاسکول گیر آوردن هر چی می تونن خمپاره فاسد بهشون می اندازن . اینایی که بالای سرمون می ترکن همون خمپاره های هستند که اسمشونو گذاشتند " خمپاره زمانی ! " 

ابراهیم که با دهان باز به پرت و پلاهای من گوش می داد ، کمی سر تکان داد و بعد خوشحال شد و گفت : " دنده شون نرم ، حقشون ! تا اونا باشن نخوان با ما بجنگن و بعد روس ها و چینی ها بخوان سرشون کلاه بذارن . حقشونه ! خدا رو شکر ! " 

خندیدم و دیگر آن موضوع یادم رفت . چه میدانستم این حرفی که به ابراهیم زدم ، تا عمق سلول های خاکستری مغزش فرو رفته و بعدها باعث آن بلوا و جنجال خواهد شد ! 

ابراهیم مدتی بعد می رود به دیدار یکی از هم دهاتی هایش که در واحد ادوات و قسمت خمپاره به اسلام و مسلمین خدمت می کرد ....

ادامه مطلب
جزئیات محصول

مشخصات

موضوع
داستان های فارسیداستان های طنز نوجوان
مولف
داوود امیریان
انتشارات
کتابستان معرفت
تعداد صفحات
216
شابک
9786008460541
وزن
190 گرم
جلد
مقوا
قطع
رقعی
نظرات
بدون نظر

تنظیمات

اشتراک گذاری

فهرست

یک حساب کاربری رایگان برای ذخیره آیتم‌های محبوب ایجاد کنید.

ورود به سیستم

یک حساب کاربری رایگان برای استفاده از لیست علاقه مندی ها ایجاد کنید.

ورود به سیستم