7 رای   - 

سر سر شهید عبدالله اسکندری

کتاب سرِّ سَر روایتی از زندگی شهید اسکندری از زبان همسرش و به قلم نجمه طرماح روایت شده است . روایت با زندگی همسر شهید آغاز می شود و به ازدواج و فعالیت های شهید در دوران مختلف اشاره دارد و به شهادت شهید ختم می شود .
موجود
180,000 ریال

کتاب سرِّ سَر روایتی از زندگی شهید اسکندری از زبان همسرش و به قلم نجمه طرماح روایت شده است . روایت با زندگی همسر شهید آغاز می شود و به ازدواج و فعالیت های شهید در دوران مختلف اشاره دارد و به شهادت شهید ختم می شود .

نویسنده کتاب  در مقدمه کتاب درباره شیوه آشنایی خود با سردار عبد‌الله اسکندی می‌نویسد : « از وقتی شناختمش که اسمش را روی بنری بر دیوار بنیاد شهید و امور ایثرگران فارس دیدم . در دلم شور نوشتن از شهدا غوغا می‌کرد و اسم شهید اسکندری دوباره مرا غواص سردرگم این دریای پرگوهر کرد . به زبان نیاوردم . اما حال خودم را خوب می‌دانستم که ای کاش فرصتی فراهم بود تا لااقل قلمی متبرک کنم به نامش که الحق عبد‌الله حق بندگی را خوب به جای آورد ... »

سردار عبدالله اسکندری ، مدیر کل اسبق بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس بود که به صورت خودجوش برای دفاع از حرم حضرت زینب ( س ) و حضرت رقیه ( س ) به دمشق رفت و در سال 1393 در نتیجه درگیری با تروریست‌های تکفیری به شهادت رسید .

در این کتاب با نکات مهم شخصیتی شهید آشنا می شوید . شهیدی که حق خود را در راه این انقلاب و نظام و دین اسلام تمام کرد . این کتاب از زبان همسری است که در 8 سال دفاع مقدس دلهره شهادت همسرش را داشت و اکنون بعد از گذشت سالها آن دلهره به واقعیت تبدیل شد .

در قسمتی از کتاب می خوانید :

صبح اولین روز نبودنش بیست سال مرا به عقب برد با تمام دلهره ها اگر دیگر نبینمش اگر شهید شود اگر این خداحافظی آخرمان باشد !

دوباره جنگ بین ما فاصله ای از جنس تکلیف و وظیفه انداخته بود . کارهای تکراری خانه که تمامی نداشت . جواب ذهن آشفته من را هم نمی داد ولی بهتر از یک جا نشستن بود .

روز اول هر طور بود گذشت . از خرید بر می گشتم . دختر ها گفتند : بابا زنگ زدن سراغ شما رو گرفته ن . بازم زنگ می زنن منتظر باشین !

چادرم را به چوب لباسی آویزان کردم . دمپایی روفرشی ام را پوشیدم و کنار تلفن نشستم . بچه ها انگار جام تازه گرفته بودند . معلوم بود طفلکی ها دلتنگ بودند و به روی خودشان نمی آوردند . خیلی رعایت حال مرا می کردند . به حساب خودشان به نگرانی ام دامن نمی زدند .

علیرضا گفت مامان حواستون باشه حرفی نزنین که معلوم شه بابا کجاست . به ما سفارش کردن فقط احوالپرسی کنیم !

- باشه مادر حواسم هست !

فاطمه که رو به وریم نشسته بود گفت : آخه ما بهش گفتیم سید حسن نصرالله حالش چطوره ؟ بابا گفت : هیس پای تلفنیم ها ! شماره تهران بود !

-جدی ؟ پس تلفن ثابت دارن ؟

- نه فکر نمی کنم بشه ما تماس بگیریم . فقط از اون ور می شه زنگ بزنن . من می رم تو اتاق . بابا زنگ زد سلام من رو دوباره بهشون برسونین !

آقا عبدالله زنگ زد گفت : دیگه مشکلی نیست از امروز هر کس سراغم رو گرفت بگین سوریه س . حاحج خانم یادته یه بار داشتم برات کتاب مام رو می خواندم می خواستن تبعید بشن به خانمشون نامه نوشته بودن که تصدقت بشم برام دعا کن ؟ الان من به شما می گم تصدقت بشم برام دعا کن !

ازآن طرف تلفن صدای خنده دوستانش بلند شد .

- حاجی چی می گین؟ اینجا که جای این حرفا نیست . مثل اینکه دورتون شلوغه ؟

- اتفاقا الان وقتشه . تصدقت بشم برام دعا کن مراقب خودتون باشید خداحافظ .

سایر مشخصات محصول

وزن : 170 گرم
شابک : 9786003300996
مولف : نجمه طرماح
انتشارات : روایت فتح
تعداد صفحات : 200
موضوع : سرگذشتنامه شهیدان سوریه زندگینامه شهدای مدافع حرم
جلد : شومیز
شماره کتاب شناسی ملی : 5040533
هیچ نظری ارسال نشده

برچسب ها