برای محصولات بیشتر کلیک کنید.
هیچ محصولی پیدا نشد.

وقتی مهتاب گم شد

کتاب وقتی مهتاب گم شد خاطرات شهید علی خوش لفظ رزمنده همدانی می باشد که با روایت هایی که از شهید جمع آوری شده به صورت داستان وار ، توسط حمید حسام نگارش شده است . نویسنده در این کتاب تلاش دارد تا با استفاده از دیالوگ و بیشتر بر مبنای توصیف جزئیات و صحنه پردازی ، خاطراتی از جنگ را روایت کند .

ادامه مطلب
55,000 تومان
آخرین موجودی
دوست داشتن0
افزودن به فهرست علاقه‌مندی‌ها
محصولات مرتبط
موردی یافت نشد
توضیحات

کتاب وقتی مهتاب گم شد قبل از آنکه شرح زندگی علی خوش لفظ باشد ، روایتی عینی از یک واقعه ی تاریخی است که موجب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردمان ایران تغییر کند .

علی خوش لفظ که نامش را بخاطر نزدیکی تولدش با ولیعهد پهلوی ، جمشید گذاشته‌اند ، سال‌ها بعد در نوجوانی ، همزمان با وقوع انقلاب اسلامی خود نیز دچار تحول و دگرگونی در اهداف و آرمان ها می شود . همین انقلاب درونی باعث می‌شود که او در اولین اعزام به جبهه نام خود را به علی خوش لفظ تغییر دهد و سرانجام زندگی‌اش هم تغییر کند .

علی پانزده ساله در عنفوان جوانی با اصرار فراوان خود به جبهه اعزام می‌شود و آنجاست که درمی‌یابد شهادت ارمغانی است که با ترک خود بدست می‌آید ، اما گویی قرار است علی خوش لفظ با تنی مجروح و خسته زنده بماند ، تا سال‌ها بعد ماجرای وصل حدود هشتصد دوست و برادرش را برای ما روایت کند .

کتاب زندگینامه این شهید بزرگوار به همت همرزمش حمید حسام با نام وقتی مهتاب گم شد به زیبایی به رشته تحریر درآمد و مورد توجه و عنایت ویژه مقام معظم رهبری قرار گرفت .

مقام معظم رهبری در دیدار با این شهید او را اسوه صبر و استقامت و افتخار بچه های همدان برشمرد .

علی خوش لفظ پس از سال ها تحمل درد و رنج ناشی از مجروحیت و صبر در برابر دوری یاران و دوستان ، 29 آذر ماه سال 1396 آسمانی شد و به کاروان عظیم شهدا پیوست .

به گفته همسر فداکار شهید کتاب وقتی مهتاب گم شد همانند یک ستاره‌ای درخشان در آسمان است که راه را به زمینیان نشان می‌دهد و به حق این کتاب توانسته است حلقه واسط بین شهدا و خوانندگان باشد ، امید است که با خواندن این قبیل از کتاب ها بتوانیم رشادت های شهدا و جانبازان را ارج نهیم و ادامه دهنده راه آنها در آینده باشیم .

قسمتی از کودکی علی خوش لفظ را بخوانید :

همان سال گفتند که فرح دیبا همسر شاه به همدان آمده و قرار است آپارتمان های رو به روی محله ما در کمال آباد را افتتاح کند . باز رگ شیطنتم جنبید رفتم و دیدم خیابان را بسته اند و کارگران شهرداری آب و جارو می کندد و آن طرف تر گوش تا گوش صندلی چیده اند . هنوز مراسم شروع نشده بود چون هنوز عده ای داشتند روی میزها میوه و شیرینی می چیدند .

آهسته آهسته رفتم زیر یک میز که رویش با رومیزی بلندی تزیین شده بود نشستم . دقایقی بعد کسی انگار داشت میوه و مشروب روی میز می چید . بوی میوه ها را می شناختم . آرام گوشه ی رومیزی را کشیدم که یکباره تمام سیب های سرخ و پرتقال ها از بالا ریختند کف خیابون و سیب ها می غلتیدند و چشم من دنبالشان و چشم کارگران دنبال من که آن زیر بودم . با یک عده مامور کراواتی آمدند که اسلحه داشتند . ماموران زیر مشت و لگد گرفتنم . آن روز اولین بار بود که اسلحه واقعی می دیدم .

کلاس چهارم نوع بازی و سرگرمی من متفاوت شده بود . دوچرخه سواری ، فوتبال بازی ، الک دولک ، جای پرسه در باغ و باغات را گرفته بود . درسم خیلی خوب نبود اما معلمان مثل گذشته از من شاکی نبودند . تنها خطای من در این سال آن روز بود که یکی از معلمان مدرسه به من فحش داد و خواست پشت بندش لگدی هم بزند که خیلی تیز و فرز جاخالی دادم و زمین خورد . بچه ها خندیدند و من باز از مدرسه فرار کردم . 

در فصل یازدهم کتاب با عنوان فرار از هیاهوی نام و عنوان می خوانید :

با بچه های واحد به سمت جنوب حرکت کردیم و به دو کوهه که رسیدیم رفتم پشت تویوتا . علی آقا و راننده جلو بودند . در مسیر دوکوهه تا اهواز همه گذشته ها و خاطره ها از سال 1360 تا 1365 از ذهنم عبور کرد . خاطراتی که پر بود از شهدا .

به اهواز رسیدیم علی آقا هم آمد عقب . سرش را روی پایم گذاشت و گفت : می خواهم ستاره ها را نگاه کنم . حس زیبا و لذت بخشی بود . انگار دیروز بود که بعد از ملاقات با حضرت امام سر شهید سید حسین سماوات از تهران تا همدان روی پایم بود . این بار به جای سید دست توی موهای علی آقا می کشیدم اما او مثل سید نخوابید بیدار بود و عقب آمدنش بهانه ای برای درددل با من .

هوا تاریک شد و ستاره ها چچشمک زدند . چشم او به آسمان بود . دستم را گرفت و گفت : عمو علی خیلی تنها شدم . توی فاو کمرم شکست . بهترین بچه های واحد شهید شدند .

واسم شهدای فاو را یکی یکی گفت تا به مصیب رسید و دیگر حرف نزد و بغضش ترکید . من هم سفره دلم را باز کردم : علی آقا من هم بریده ام . خسته ام . در مانده ام . از اینکه با هر کس انس می گیرم می رود و تنها می شوم . راستش می خواهم از واحد هم بروم اگر تو اجازه بدهی .

سرش را از روی پایم برداشت و نشست و با اخم گفت : یک بار گفتی بروم گردان 155 گفتم برو . دوباره گفتی می خواهم از لشکر بروم گفتم برو. رفتی لشکر تخریب 28 . هنوز دو ماه نیست که این دو تا بنده خدا را از 27 آورده ای . کجا می خواهی بروی ؟

- خودم هم نمی دانم . همدان که بودم رفتم کار فرهنگی بکنم . این کاره نبودم . رفتم شرکت گاز جذب نیرو داشت کارم تا استخدام رفت اما نماندم . پیام دوباره امام به اینجا کشاندم . نمی دانم شاید هم به خاطر همین دو مهمان تهرانی آمده ام . اما نمی دانم چرا فکر می کنم باید مدتی به جای دیگر بروم . بعد از شهادت محمد مومنی لیاقت کار در واحد اطلاعات عملیات را در خودم نمی بینم . 

ادامه مطلب
جزئیات محصول

مشخصات

موضوع
خاطرات دوران دفاع مقدسخاطرات جانبازانخاطرات جنگ ایران و عراق
مولف
حمید حسام
انتشارات
سوره مهر
تعداد صفحات
651
شابک
9783041757812
وزن
600 گرم
جلد
شومیز
شماره کتاب شناسی ملی
3575013
قطع
رقعی
نظرات
بدون نظر

تنظیمات

اشتراک گذاری

فهرست

یک حساب کاربری رایگان برای ذخیره آیتم‌های محبوب ایجاد کنید.

ورود به سیستم

یک حساب کاربری رایگان برای استفاده از لیست علاقه مندی ها ایجاد کنید.

ورود به سیستم