14 رای   - 

پرواز تا بی نهایت

کتاب پرواز تا بی نهایت حاوی یادنامه شهید امیر سرلشکر خلبان عباس بابایی است که شامل بیش از 100 خاطره از زبان خانواده ، همسر و دوستان و اطرافیان و همکاران شهید است و این کتاب به وصیت نامه ایشان و عکس هایشان مزین شده است و با خواندن این کتاب 280 صفحه ای می توانید با این شهید بلند مرتبه و عزیز آشنا شویدو به گفته مرحومه صدیقه حکمت همسر شهید بابایی ، این کتاب کاملترین کتاب درباره شهید عباس بابایی است .
موجود شد خبرم کن !
نا موجود
300,000 ریال

کتاب پرواز تا بی نهایت پیرامون زندگی سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی بزرگ مردی که در مکتب شهادت پرورش یافت و پروانه وار برگرد شمع ولایت سوخت . مجاهدی که زهد و تقوایش به دریایی خروشان می ماند و هر لحظه از زندگانی اش موج ها در برداشت . مردی بود واراسته که سراسر وجودش عشق بود و از خودگذشتگی کرامت بود و بزگواری ، صداقت بود و پاکدامنی ، معرفت بود و خداشناسی . رزمنده ای که جنگاور میدان جنگ بود و مبارزی سترگ با نفس . در طول زندگانی ککوشید تا جز در جهت خشنودی حق کام برندارد و این ویژگی آشکار اوست . به راستی او گمنام ولی آشنای همه بود . با همه کس می توان از او سخن گفت ، از آن روستایی ساده دل قهجورستانی تا آن خلبان دلیر و بی باک آذربایجانی .

شهید عباس بابایی در سال 1329 در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود . در سال 1348 در حالی که در رشته پزشکی پذیرفته شده بود داوطلب تحصیل در دانشکدهخ خلبانی نیروی هوایی شد . پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی جهت تکمیل دوره به کشور آمریکا اعزام گردید . در سال 1351 پس از بازگشت به ایران  با درجه ستوان دو در پایگاه هوایی دزفول مشغول خدمت شد .

پس از پیروزی انقلاب اسلامی وی گذشته از انجام وظایف روزانه به عنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه هوایی اصفهان به پاسداری از دستاوردهای انقلاب پرداخت .

سرانجام در تاریخ هشتم اردیبهشت ماه سال 1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد و در پانزدهم مرداد ماه همان سال در حالی که به درخواست ها و خواهش های پی در پی دوستان و نزدیکانش مبنی بر شرکت در مراسم حج آن سال پاسخ رد داده بود ، گفته بود : تا روز عید قربان خودم را به شما می رسانم . و برابر با روز عید قربان در حین عملیات برون مرزی به شهادت رسیدند .

خاطره ای از شهید عباس بابایی از زبان خواهرش زهرا بابایی بخوانید :

پانزده ساله بودم که عباس پدرم را واداشت تا مرا به خانه بخت بفرستد . گرچه در ابتدا تمایلی به ازدواج نداشتم ولی عباس پیوسته مرا تشویق می کرد و می گفت : من این آقا را می شناسم مرد با تقوا و با فضیلتی است مرد زندگی است . با آن تعریف هایی که عباس کرد قانع شدم و تن به ازدواج دادم .

در روزهای اول زندگی از نظر مالی وضعیت مناسبی نداشتیم به همین خاطر زندگی در شهر قزوین برایمان مشکل بود و ناگزیر به یکی از روستاهای اطراف قزوین رفتیم . عباس از اینکه می دید پس از ازدواج من به روستایی دوردست رفته ام و از جمع خانواده دور افتاده ام احساس گناه می کرد از این رو با توجه به اینکه دانش آ»وز بود و درآمدی هم نداشت . در بعد از ظهر ها و روزهای تعطیل کارگری می کرد و با مزدی که عایدش می شد هر هفته سوغات و وسایل زندگی می خرید و برای من می آورد .

این کار عباس ادامه داشت تا سرانجام پس از دو سال دوباره به قزوین برگشتیم . در آن روزها تحصیلات عباس هم به پایان رسیده و به استخدام نیروی هوایی در آمده بود . از آن پس او هر ماه درصدی از حقوقش را با اصرار به من می داد تا سرانجام به لطف خدا زندگی مان سامان گرفت و عباس از اینکه زندگی ما را خوب می دید نهمیشه خدا را شکر می کرد .

سایر مشخصات محصول

وزن : 400 گرم
شابک : 9789646297265
انتشارات : سازمان عقیدتی سیاسی آجا
تعداد صفحات : 280
موضوع : سرگذشتنامه شهید عباس بابایی خاطرات دوستان شهدا جنگ ایران و عراق
جلد : شومیز
شماره کتاب شناسی ملی : 7510004
هیچ نظری ارسال نشده

برچسب ها